مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

288

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

پنهان بود ، بدرآمد و روى بايشان بياورد . زن خود ، زبيدهء عوديه را از نزديك بديد . پس هردو بى خود بيفتادند . ملكهء خوبروى يعنى حسن مريم پيش رفته ، گلاب بديشان بيفشاند و ايشان را به خود آورد و گفت : خداى را شكر كنيد كه پراكندگى شما را جمع آورد . علاء الدين گفت : اى ملكه ، ما بمحبت تو به يكديگر برسيديم . پس از آن علاء الدين رو بزبيدهء عوديه كرده ، به او گفت : اى زبيده ، تو كه مرده بودى و ما ترا به خاك سپرده بوديم . چگونه زنده گشتى و بدينجا درآمدى ؟ زبيده گفت : يا سيدى ، من نمرده بودم . عفريتى مرا بربود و مرا بدين مكان بياورد . آنچه شما بخاكش سپرديد ، او عفريتهء بود كه به شكل من درآمده و چنان بنمود كه مرده است . ولى پس از آن‌كه بخاكش سپردند ، بيرون آمده ، در خدمت خاتون خود ، حسن مريم است . و اما من بيهوش شدم . چون چشم بگشودم ، خود را در نزد حسن مريم ، دختر ملك يافتم . و او همين است . و به او گفتم كه : چرا مرا بدينجاآوردى ؟ به من گفت : مرا خبر داده‌اند كه به شوهر تو ، علاء الدين تزويج خواهم شد . اى زبيده ، آيا تو قبول ميكنى كه علاء الدين ، هم همسر من و هم همسر تو باشد . من گفتم : اى خاتون ، من بدين كار خرسندم . و لكن كجاست شوهر من علاء الدين ؟ ملكه گفت : بر جبين او بقلم قدرت نوشته‌اند : چون موعد برسد ، بدينجا خواهد آمد . من درين مدت نزد ملكه بودم و با نغمات و ضرب آلات ، خود را تسلى ميدادم تا اينكه خدا پراكندگى ما را جمع آورد . پس از آن ، حسن مريم رو بعلاء الدين كرده ، گفت : يا سيدى ، آيا مرا قبول ميكنى كه عيال تو شوم و تو شوهر من باشى ؟ علاء الدين به او گفت : اى خاتون ، من مسلمان هستم و تو بر دينى ديگرى ، چگونه ترا تزويج كنم ؟ ملكه گفت : حاش للّه كه من كافر باشم . من هيجده سال است كه مسلمانم . علاء الدين گفت : اى خاتون ، من همىخواهم كه به وطن خود ، بروم . ملكه گفت : بدان كه من در جبين تو كارها نوشته يافته‌ام . ناچار آن كارها روى خواهد داد و تو به مقصود خواهى رسيد . اى علاء الدين ، بشارت باد ترا باينكه بفرزندى از براى تو بوجود آمده كه نام او اصلان است و اكنون او بجاى تو نشسته و منصب تو با اوست و هيجده سال